دو هفته ای می شد که خواب راحت به چشمان صورتی رنگش راه پیدا نمی کرد. هر روز صبح که صدای باز شدن درب خانه کوچکش را می شنید لرزه بر اندامش می افتاد که نکند این بار نوبت من باشد. چند ماه قبل تر به یادش می آمد که یکی از دوستان فرنگی اش که از روی شانس و اقبال مدتهای طولانی است زنده مانده به او گفته بود "مرگ اربابی چشم آبی از آلمان است"**.
۷۰ سال عمر کرده بود و در این مدت طولانی مرگ هم کیشان زیادی را به چشم دیده بود٬ به کشورهای زیادی سفر کرده بود٬ از پرل هاربر گرفته تا استالینگراد را با تمام وجود لمس کرده بود٬ اما هر چه بیشتر به چشمان انسانهای دور و برش نگاه می کرد کمتر رنگ آبی می دید!!هر چه بود یا قهوه ای بود یا سیاه. ایمان آورد که زندگی سیاه و تیره است حتا اگر رنگ چشمان انسانها آبی باشد.
زمان زیادی را با این تفکرات سپری می کرد و اضطراب مرگ را به فراموشی می سپرد.حتا تصور اینکه ممکن است دیگر فردایی نباشد و جسد نیم سوخته اش زیر شلاق بی رحم باد به این سو و آن سو کشیده شود عرق سردی بر پیشانی اش می نشاند.
هر شب با غروب خورشید٬ دنیا به روی چشمانش تیره و تار می شد اما همینکه رقص شعله های آتش را در ظلمات شب به نظاره می نشست خیال اش آسوده می شد که یک شب دیگر را به سلامت سپری خواهد کرد.
به قانون بقا که فکر می کرد خنده اش می گرفت..."بکش تا زنده بمانی" همین که به هیکل نحیف و استخوانی اش نگاه می کرد کافی بود تا مدتها از فکر نیستی و نبودن بیرون بیاید. حتا توان تکان دادن خودش را هم نداشت چه رسد به اینکه بخواهد کسی یا چیزی را با اراده خود بکشد. خودش مدتها پیش قربانی این قانون شده بود .کشته شده بود تا دیگران زنده بمانند .زمانی را به یاد آورد که توسط انسانی قوی هیکل از عرش به فرش رسیده بود. هر تکه اش به جایی رفته بود که حتا در مخیله اش هم نمی گنجید.
انقدر در خیالاتش فرو رفت که از یاد برد مرد چشم قهوه ای کنار دستش تازگی ها سیگار هم میکشد. یک آن چشمانش سوخت و دیگر چیزی نمی دید. فهمید که بالاخره او هم به خاکستر تبدیل شده و باد او را خواهد برد.......
**Der tod ist ein Meister aus Deutschland sein auge ist blau
پی نوشت:
این که لنگ در هوایی صبحونت شده سیگار و چایی........... که من سیم بیچاره باندم
بزاق دهانم را مي بلعم، كلوخ هاي خاك را مي خورم،كرم ها رويشان مي لولند . راه گلويم را مي گيرند و سقف دهانم را مي خراشند....لب هايم شل مي شوند،از شكل مي افتند، و دندان هايم تكه تكه شان مي كنند و مي بلعند. صورتم متلاشي مي شود،چشم هايم آب مي شوند و به شكل لجن در مي آيند، موهايم شعله ور مي شوند..........
گاهی انسان نیاز به تداعی خاطرات را در خود احساس می کند تا شاید زنده گی را به زندگی تبدیل کند! در این حال چون نیاز زاییده نقص است و تداعی سبب از بین بردن نقص و رفع نیاز می شود٬لذت و یا گاهی زیبایی فراوان حاصل می شود.
همین تکه خاطره هم از ذهن آشفته من پر کشیده!
پی نوشت:
چون زلف تو نارامم.....رسوا و پریشم من.......سشوووووووووار
آنها مخفیانه دل سردمان کرده اند یا روح ما را ناتوان و خسته کرده اند.اگر کامل و دقیق به گردش خون مان یا رویاهای هراس انگیزمان توجه کنیم٬مخفیانه - و تنها در این حالت است که من یگانگی هزارتویی را که نوای آن از هر کس و هر چیز شنیده می شود٬احساس می کنم - هنوز مثل همیشه محکم و استوار٬با سنگینی٬با دل سردی و با مریضی٬حتا بدون آگاهی چندانی از زنده گی مان و ناتوانی از زیستن٬امید به زنده گی داریم.... به همین دلیل و به خاطر دوری کردن از به گل نشستن در این حالت احساسی که بیش تر در همه چیز یا دست کم در هر چیزی که من نقشی در آن دارم به چشم می خورد و همواره صدای نت محزون کورآنگله را می شنوم.
پی نوشت:
Cor Anglais اسم يك ساز بادي است، خيلي دوست دارين صداشو بشنوين من توصيه ميكنم اين سوئيت موتزارت رو گوش بدين!يعني بگردين پيدا كنيد
Eine Kleine Nachtmusik
روزگاری فرا خواهد رسید که یقین ها آزادانه به کردار درآیند.ستمگران از ستم بازمانند.کلمات اندوه بار جهان مصداق نیابند.به انتظار دنیایی باشید که زنان و مردان کودکانش تجسم زجر نباشند و پوشاک درد و غم و اضطراب و بی پناهی و صبوری و خاموشی بر تن نداشته باشند و آزادگانش چون کرم ابریشم درون پیله خویش نپوشند- در میان ثروت خویش - چنین دنیایی فرا خواهد رسید.
برگرفته از "سوترا" اثر سیمین دانشور
پی نوشت:
ته مانده آخرین سیگار را از پشت پنجره به بیرون پرت میکنم و انگار نه انگار که هر دانه اش برای این ریه درب و داغان من چیزی است شبیه ملک الموت که دق الباب میکند این سینه پر از خس خس را! رقص آتش سیگار را در ظلمات شب دوست دارم! پنداری یک بالرین ممتاز است که به یک چرخش بیشتر احتیاج دارد تا فرودی جانانه تر داشته باشد! یک لحظه فوران احساسات و رقص نور و آتش و ناگهان سکوتی مرگبار!کاش به کوتاهی و پرباری ات بودم ای جان جانانم!
پی نوشت۲:
خداوند پدر و مادر سرخپوستان کاشف سیگار و زکریای رازی خودمان را بیامرزد![]()
شب ها ننه برایم قصه می گفت!خودش زودتر خوابش می برد و من به آسمان نگاه می کردم.ننه وقتی خسته نبوددر توی آسمان راه مکه را به من نشان میداد و میگفت:
قدیم ها که ماشین و هواپیما نبود این جاده بهتر پیدا بود ولی حالا دیگر دارد از بین میرود.
((علی اشرف درویشیان))
و من فکر میکنم دیگر به طور کامل از بین رفته!
جایی دیگر یکدیگر را دیدار خواهیم کرد که تاریکی را در آن راه نیست.
جنگ صلح است
آزادی بردگی است
نادانی توانایی است.
(جورج اورول.۱۹۸۴)
پی نوشت:
دیروز یکی از من پرسید:
?Lieben Sie Ehe
من هم گفتم:
?Uh.Wollen Sie ein Tasse von coffee mit mir haben
تف به گور این زندگی با این فلسفه مرگ و حیاتش!
خسته شدم از بس رفتن دوستانم رو دیدم!
قرعه مرگ!به مبارزه طلبیدن آزادی
به خاک افتاده به دست تقدیر
زیستن بی نام٬ساییدن زخمها
قرعه مرگ٬قرعه مرگ
به نام تو افتاده است!
